كلبه تنهائي من

نیمه شب وقتی ماه

در هماغوشیِ رویایی ژرف

بی صدا دل به زمین داده فرو می آید

و به این پنجره ی باکره پر می ساید

من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز

که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است

در اتاقی خاموش...

تا شکوفاییِ چشمانِ سحر بیدارم!

وز همین غصه...

که دوری به من و اینجایی

بیش و کم حالِ غریبی دارم!

هیچ اندیشیدی...

چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟

از خودت پرسیدی...

وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد

زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟

آه یادت باشد...

قلب من گلدانی ست

که محبت ز تمامیتِ آن می روید

و گل این گلدان همه تقدیم تو باد...(باورت بشود یا نه....روزی  میرسد  که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد.......برای نگاه کردنم..خندیدنم...اذیت کردنم..برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی..روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ...میدانم روزی دیگر نیستم.....و هیچکس تکرار من نخواهد شد.......)

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ،۱۳٩٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

دلگیرم از زمونه ای..که توش فقط حرف پول و مدرک و شهرت و ریاست..دلگیرم از ادمهائی که پشت نیمکتمیشینن..به جای درس معرفت دنبال مدرک گیریین...دلگیرم از معلمی که فکر میکرد فقط بادید درس ریاضی درس بده...درس فیزیک و شیمی و جبر و حسابی درس بده...میگن  معلما میان جا پای انبیا’ باشن ...کدوم معلمی اومد که درس انبیا بده...کدوم  معلمی اومد که حرف کنکور نزنه...حرف کتاب و تست و سرعت تو ی ازمون نزنه...حتی همون معلمای دینیشم میگن تو قرانا بخون تا دینیتو صد بزنی..شاید اینا تقصیر ماست نه تقصیر معلما...چون که به ما یاد ندادن این درسا و معادلات اخر یه روز میره ز یاد....اون درس اصلی که باید همیشه یادت بمونه...تو مدرسه  یاد نمیدن....تو راست میگی پشت نیمکت یاد نمیدن..تو جامعه یاد نمیدن این نه دیگه تقصیر ماست ...نه تقصیر معلماست..تقصیر اون بالا بالاهاست..تقصیر اون کسائی که دو دوتاشون چارتا نشد..که فکر میکردن اگه ما شدیم جهان سومی به خاطر اینه که تو کشورمون مدرک بالا نداریم نه جان من دکتر خوب  دکتریه که پهلوی مدارکش معرفتم داشته باشه..بی پولی و درد ملتش خواب توی چشماش نیاره...نگه اینا که به منه دکتر ربطی نداره....اگه من و تو هم بشیم شبیه اون ادمائی که درد ملت میبینن اما تکون نمیخورن..حالا حالاها بازم جهان سومیم.....(نوشته شده توسط دخترم فلورا)

نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ،۱۳٩۱ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

دو سه ده سال که از عمر جوانی گذرد        ائینه بانگ زند های جوان پیر شدی......با خبر باش که از قله سرازیر شدی.....ناراحت             

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩۱ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» می گوید.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی!

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ......


او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی


کند


چرا که در چین و شیارهاو می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی


او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.


او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی


او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....


و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود       مادر می شود         پیر می شود و  میمیرد



وقرن هاست که او
عشق می کارد و کینه درو می 
ای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند

 

 


و در قدم های لرزان مردش ، گام های شتابزده جوانی برای رفتن


و درد های منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...


و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد.
_________________


 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

 
خدايا کفر ميگويم پريشانم . پريشانم چه ميخواهي تو از جانم؟
نمي دانم.نمي دانم ....مرابي انکه خود خواهم اسير زندگي کردي....
تومسئولي خداوندا به اين اغاز و پايانم .
من ان بازيچه اي هستم که مي رقصد به هر سازت.
تو ميخندي از ان اول به اين چشمان گريانم.
نه در مسجد - نه ميخانه - نه در ديري - نه در کعبه...
من ان بيدم که ميلرزد دگر بر مرگ پايانم. خدايي - ناخدايي؟؟ هرچه هستي قاضي يارب که من ان کشتي شکسته اي در کام طوفانم. تويي قادر - تويي مطلق . نسوزان خشک و تر باهم.
خذايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم پريشانم
 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

Salam dousthaye khoubam negaran nabashid man khoobam.az nazaratoon mamnoon ye nafar zahmat keshide va anha ra neveshte va baram avarde.Roya jan mamnoon.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم
- اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را –
تو را من دوست میدارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهارمی دانست،
برایم غنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آیا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم

و یکبار دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
 
ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره میخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت -
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
و من … آری …
نفسهای تو را در سینه میدادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
به هر تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم
- اگرچه خوب میدانی
تو را من دوست میدارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهار می دانست،
برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روزبهار است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
 
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم آیا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم
و یکبار دگر آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اینبار
 

– و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
و من … آری
نفسهای تو را در سینه میدادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
به هر تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود

خواب روح ِ بيدارم
و احساس جدیدی بود
این در خواب بیداری!
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمین بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار –
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!
که لذت ترس را می کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین ورد باعث شد

تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
برای خویش بردارم؟!
کدامین نیمه شب دست دعایم را
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز میدانم
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:
« تو را من دوست میدارم ؟! »

و در پاسخ به این تردید
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پیام بوسه ها را درک میکردم
و آیا « دوست میدارم »
همین احساس را در خویش میگنجاند؟!
- یقیناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! »
که تا امروز
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد

و شاید... « بی تو نتوان بود » ... شاید ... بهترین باشد. –
و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو،
سکوت خانه سنگین بود!
کدامین شعر من گویاترین شعر است

برای بی صدا بودن ؟!
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بیاغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش
و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
 
و روزی می رسد آن لحظه آخر
- یکی از ما دو خواهد مرد! –
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید

و با این دید ، محشر ، روز زیباییست
و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست
و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش می رقصید
و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو دیدم
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید ازخود راند!!
نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
.........................................عشق پيدا شد و((اتش))به همه عالم زد
 
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

???
                             شبي كه ندانسته نطفه ي بودنم بسته شد
و تپش زندگي در قلبم به صدا درآمد
و سحرگاهي كه ورودم را به دنياي معما ها با گريه اي آغاز
و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم "تو با من بودي"
لحظه اي كه اولين بار چشم در آيينه دوختم و در حيرت بودنم فرو رفتم
"تو با من بودي"
تو با من بودي از ابتدا از نخست مثل سايه مثل خواب
با من بودي با من زيستي در من رشد كردي
معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد
اما معمای وجود تو بزرگتر و بزرگتر  از باورم گشت.
به من بگو كيستي تو؟چيستسي تو؟ خواب هستي يا بيداري؟
رويا هستي يا هشياري؟
به من بگو تا شوق را از شور عشق را از نور و...
 
سيب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم...
به من بگو.....
 
 
   چيزي به فرورفتنم نمانده...چيزي به تمام شدنم نمانده...
  نگاه كن از وراي نيستي تا نبض هستي در كنار تو ايستاده ام...
به کجا می روی؟؟
         چرا از مرگ ميترسيد؟چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
 
جرا از مرگ ميترسيد؟بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلبوي مرگ مهربان انجاست
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است.
 
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام ونشاني نيست
در اين دوران كه هر جا  "هر كه را زر در ترازو زور در بازوست "
 
جهان را دست  اين نامردم صد رنگ بسپاريد !
كه كام يكديگر گيرند و خون  يكديكر ريزند
در اين غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگيزند
 
چرا از مرگ ميترسيد؟چرازين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...
هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه
 جز سياهي در دنيا،
 چيزي نديده‌ام.
 چشمانم،
 چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم.
دهانم،
 دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز،
ناگفتني‌ها دارم.
دستانم،
 دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.
 در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه،
 قالبی يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد،
 آب گشته،
 بر خاکم بگريد
 شما نگرييد!!!

ديگران نگريند
 هيچ‌كس نماند.
همه برويد
 تنها بودم
 مي‌خواهم تنها بمانم
                                                                  
نوشته شده در جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

 
با اين شعر مطلب قبليم را  بکلی  رد  ميکنم....ارزو از اينکه  از اشتباه  درم  اوردی  ممنون.....دخترم با تو سخن ميگويم:...گوش کن با تو سخن ميگويم..زندگی  در نگهم گلزاريست..و تو با قامت چون نيلوفر..شاخه پر گل اين گلزاری من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم..گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب....من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت.گل صد رنگ اميد..گل فردای اميد..گل فردای سپيد...ميخرامی و تو را مينگرم..چشم تو اينه ی روشن دنيا بين است...تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟راست چون شاخه ی سرسبز برومند شدی؟همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی؟.....ديده بگشای در انديشه ی گل چينان باش..همه گل چين گل امروزند...همه هستی سوزند..کس به فردای گل نمی انديشد...انکه گرد همه گلها به هوس می چرخد...بلبل عاشق  نيست...بلکه گل چين سيه کرداريست:که سراسيمه..می دود در پی گلهای لطيف..تا يکی لحظه به چنگ اوردو ريزد بر خاک....دست او دشمن باغ است ونگاهش ناپاک...تو گل شادابی..به ره باد مرو..غافل از باغ مشو..ای گل صد پر من ..با تو در پرده سخن ميگويم...عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است..و تو چون قطعه الماس درشتی کمياب..گردن اويز اين زنجيری..تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب...برخود ازرنج بپيچم همه روز...ديده از خواب بپوشم همه شام..دخترم گوهر من...تو که تک گوهر دنيای منی...دل به لبخند حرامی مسپار...دزد را دوست مخوان...چشم اميد بر ابليس مدار..ديوخويان پليدی که سليمان رويند همه گوهر شکنند..ديو کی ارزش گوهر داند؟نه خردمند بود انکه اهريمن را ز سر جهل سليمان خواند...دخترم ای همه هستی من:تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی...به ره باد مرو...تو گلی دسته گلی..صد رنگی..پيش گل چين منشين...تو يکی گوهر تابنده بی مانندی...خويش را خوار مبين...ای سرا پا الماس از حرامی بهراس..قيمت خود مشکن.قدر خود را بشناس..قدر خود را بشناس....
نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

                                                 دوستان امده ام باز که اين دفتر ممتاز کنم باز و شوم قافيه پرداز:وسخن را کنم اغاز به تسبيح خداوند تبارک و تعالی.خدائی که غفور است و رحيم است .صبور است و رئوف است کريم است و کبير است.نصير است و نعيم است .غدير است و قديم است...عظيم است و عليم است.رحيم است و بصير است...
خدائی که بسی نعمت سرشار به ما ادميان داده گوهرهای گران داده. سر و صورت و جان داده.لب و گوش و دهان داده.دل و چشم و زبان داده.رخ و روح و روان داده..شکم داده و نان داده..ز افات امان داده...هنرهای عيان داده...کمالات نهان داده.و توفيق بيان داده و اينها پی ان داده ..که از لطف و عطا و کرمش چشم نپوشيم و ز هر درد نجوشيم و ز هر غم نخروشيم و می از ساغر توحيد بنوشيم و بکوشيم که تا از دل و جان شکر بگوئيم عنايات خداوند مبين را...
افريننده دانا خداوند توانا مهين خالق يکتا و بهين داور دادار کزو گشته پديدار به دهر اينهمه اثار:چه صحرا وچه گلزار و چه انهارو چه اشجارو چه کوهسار...خدائی که خبر دار بود از همه اسرار غنی باشد و غفار شود مرحمتش يار در اين دار و در ان دار....
ارزومندم و خواهنده که بخشد کرمی ايزد بخشنده به هر بنده شکيبائی و تدبير و توانائی و دانائی و بينائی بسيار...که با پيروی از عقل ره راست بپيموئيم و زهر قصه شيرین و حديث نمکين پند بگيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حکيمانه در اين دار جهان عمر سر اريم ..کز کرده خود شرم نداريم و به درگاه خدا شکر گزاريم.....
نوشته شده در جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

در ميان من و تو فاصله هاست....
گاه می انديشم:
ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری...
دستهای تو توانائی ان را دارد
که مرا.....زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد..
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زيبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

وقتی که سيم حکم کند زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا هوای تنفس هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود...
وقتی در انتظار يکی پاره استخوان
هنگامه ئی ز جنبش دمها به پا شود..
وقتی به بوی سفره همسايه مغز و عقل:
بی اختيار معده شود اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پيش افتاب
يک رنگ رنگها شودو رنگها شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس .....
دنيای من به کوچکی انزوا شود
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

تو..پاک...مثل پرستو..

تو ناز مثل قناری
تو پاک مثل پرستو.....تو مثل بد بده خوبی.....برای من تو هميشه:
----------------------------------هميشه محبوبی...
تو مثل خورشيدی
که شرق شب زده را
---------------------------غرق نور خواهی کرد....
تو مثل معجزه
----------در وقت ياس و نوميدی------------
ظهور خواهی کرد-------------
پناهسايه اسايشی......پناهم ده..
درون خلوت امن و اميد راهم ده.............................
نوشته شده در شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

مرگ...

  • نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم از خاک گلويم سوتکی سازد و آن سوتک به دست کودکی بسيار گستاخ و چموش افتد

تا دم گرم خودش را يک ريز و پی در پی در آن سخت بفشارد وخواب خفته گان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .... وگيرد انتقامم را....

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

 دلم گرفته ای دوست هوای گريه با من.....

گر از شما گريزم کجا روم کجا من.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

اين  شعرو  تقديم ميکنم به  تمام  شماها که مادرتون را از  دست دادين..
سخن ديگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نميکردم چرا کردی فراموشم
ز سرديهای خاک تيره اغوشت چه ميجويد
چه بد ديدی..چه بد ديدی..ز گرميهای اغوشم؟؟
نه چشم بسته بگشائی..نه راه رفته باز ائی..
به مرگت بار تنهائی چه سنگين است بر دوشم...
به جز در ديده ام کی می پسنديدی سياهی را؟
نمی بينی مگر اکنون که سر تا پا سيه پوشم؟
تو اگه کردی از لفظم..تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گويم به فرمان تو مينوشم
نه باهوشم نه بی هوشم نه گريانم نه خاموشم
همين دانم که می سوزم..همين دانم که می جوشم
پريشانم پريشانم...چه می گويم...نميدانم
ز سودای تو حيرانم چرا کردی فراموشمممممممممممممم....؟؟؟؟؟؟
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخير..سلام!
درس امروز فعل مجهول است..
فعل مجهول چيست ؟ميدانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است ..
ساعتی  داد ان سخن دادم
تا ز اعجاز خود شوم اگاه...
لاله را زان ميان  صدا کردم...
لاله  از  درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سکوت بودو سکوت..
ده جوابم بده کجا بودی ؟؟
رفته بودی به عالم حپروت؟....
خنذه دختران و غرش من
ريخت بر فرق لاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين انتقامجو گفتم:
بچه ها گوش لاله سنگين است
دختری طعنه زد که نه خانم!
در س در گوش لاله ياسين است...
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند وپی گير ميرسيد به گوش
زير اتشفشان ديده من
لاله ارام بود و سردو خموش
رفته تا عمق چشم حيرانم
ان دو ميخ نگاه خيره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيره او
انچه در ان نگاه ميخواندم
قصه غصه بودو حرمان بود
ناله ئی کردو در سخن امد
با صدائی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول فعل ان پدريست
که دلم را ز درد پرخون کرد
خواهرم را به مشت وسيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد...
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شير خوار من ناليد
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد
در غم ان دو تن دو ديده من
اين يکی اشک بودو ان خون بود
مادرم را دگر نميدانم .....
که کجا رفت و حال او چون بود....؟
گفت و ناليدو انچه باقی ماند:
هق هق گريه بودو ناله او..
شسته ميشد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش اميخت
که غلط بود انچه من گفتم
درس امروز قصه غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل ان پدريست
که ترا بی گناه ميسوزد
ان حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه ميسوزد..
 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |

غروب .....

پرنيان جان  از  اينکه  زحمت  کشيدی  و اين  شعر  را فرستادی..ممنونم...بچه ها اين پرنيان يکی  از  دانشجوهای ناز اصفهانه...خيلی مهربونه...
دلی دارم که دلداری ندارد......................متاع من خريداری ندارد
کسی اگه زسوز سينه ام نيست
نه دلداری  نه دلجوئی نه دلسوز
به کار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقيم شهر غم ياری ندارد
ز ياد دوستان رفته است يادم
کهن افسانه بازاری ندارد
ز ابر دوستی باران نديدم
گل افسرده بازاری ندارد
ندارم قيدی و ازاده حالم
سر درويش دستاری ندارد.......(بابا اگه نظر ندين اين وبلاگ تعطيل ميشه..از ما گفتن)....
 اينم تقديم به پرنيان عزيز http://www.abrobad.com/video/aspx/negin%20sabz.aspx
نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin