كلبه تنهائي من

 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
.........................................عشق پيدا شد و((اتش))به همه عالم زد
 
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

???
                             شبي كه ندانسته نطفه ي بودنم بسته شد
و تپش زندگي در قلبم به صدا درآمد
و سحرگاهي كه ورودم را به دنياي معما ها با گريه اي آغاز
و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم "تو با من بودي"
لحظه اي كه اولين بار چشم در آيينه دوختم و در حيرت بودنم فرو رفتم
"تو با من بودي"
تو با من بودي از ابتدا از نخست مثل سايه مثل خواب
با من بودي با من زيستي در من رشد كردي
معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد
اما معمای وجود تو بزرگتر و بزرگتر  از باورم گشت.
به من بگو كيستي تو؟چيستسي تو؟ خواب هستي يا بيداري؟
رويا هستي يا هشياري؟
به من بگو تا شوق را از شور عشق را از نور و...
 
سيب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم...
به من بگو.....
 
 
   چيزي به فرورفتنم نمانده...چيزي به تمام شدنم نمانده...
  نگاه كن از وراي نيستي تا نبض هستي در كنار تو ايستاده ام...
به کجا می روی؟؟
         چرا از مرگ ميترسيد؟چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
 
جرا از مرگ ميترسيد؟بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلبوي مرگ مهربان انجاست
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است.
 
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام ونشاني نيست
در اين دوران كه هر جا  "هر كه را زر در ترازو زور در بازوست "
 
جهان را دست  اين نامردم صد رنگ بسپاريد !
كه كام يكديگر گيرند و خون  يكديكر ريزند
در اين غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگيزند
 
چرا از مرگ ميترسيد؟چرازين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...
هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه
 جز سياهي در دنيا،
 چيزي نديده‌ام.
 چشمانم،
 چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم.
دهانم،
 دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز،
ناگفتني‌ها دارم.
دستانم،
 دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.
 در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه،
 قالبی يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد،
 آب گشته،
 بر خاکم بگريد
 شما نگرييد!!!

ديگران نگريند
 هيچ‌كس نماند.
همه برويد
 تنها بودم
 مي‌خواهم تنها بمانم
                                                                  
نوشته شده در جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |


Design By : Night Skin