كلبه تنهائي من

در ميان من و تو فاصله هاست....
گاه می انديشم:
ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری...
دستهای تو توانائی ان را دارد
که مرا.....زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد..
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زيبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

وقتی که سيم حکم کند زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا هوای تنفس هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود...
وقتی در انتظار يکی پاره استخوان
هنگامه ئی ز جنبش دمها به پا شود..
وقتی به بوی سفره همسايه مغز و عقل:
بی اختيار معده شود اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پيش افتاب
يک رنگ رنگها شودو رنگها شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس .....
دنيای من به کوچکی انزوا شود
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

تو..پاک...مثل پرستو..

تو ناز مثل قناری
تو پاک مثل پرستو.....تو مثل بد بده خوبی.....برای من تو هميشه:
----------------------------------هميشه محبوبی...
تو مثل خورشيدی
که شرق شب زده را
---------------------------غرق نور خواهی کرد....
تو مثل معجزه
----------در وقت ياس و نوميدی------------
ظهور خواهی کرد-------------
پناهسايه اسايشی......پناهم ده..
درون خلوت امن و اميد راهم ده.............................
نوشته شده در شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

مرگ...

  • نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم از خاک گلويم سوتکی سازد و آن سوتک به دست کودکی بسيار گستاخ و چموش افتد

تا دم گرم خودش را يک ريز و پی در پی در آن سخت بفشارد وخواب خفته گان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .... وگيرد انتقامم را....

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

 دلم گرفته ای دوست هوای گريه با من.....

گر از شما گريزم کجا روم کجا من.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

اين  شعرو  تقديم ميکنم به  تمام  شماها که مادرتون را از  دست دادين..
سخن ديگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نميکردم چرا کردی فراموشم
ز سرديهای خاک تيره اغوشت چه ميجويد
چه بد ديدی..چه بد ديدی..ز گرميهای اغوشم؟؟
نه چشم بسته بگشائی..نه راه رفته باز ائی..
به مرگت بار تنهائی چه سنگين است بر دوشم...
به جز در ديده ام کی می پسنديدی سياهی را؟
نمی بينی مگر اکنون که سر تا پا سيه پوشم؟
تو اگه کردی از لفظم..تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گويم به فرمان تو مينوشم
نه باهوشم نه بی هوشم نه گريانم نه خاموشم
همين دانم که می سوزم..همين دانم که می جوشم
پريشانم پريشانم...چه می گويم...نميدانم
ز سودای تو حيرانم چرا کردی فراموشمممممممممممممم....؟؟؟؟؟؟
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخير..سلام!
درس امروز فعل مجهول است..
فعل مجهول چيست ؟ميدانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است ..
ساعتی  داد ان سخن دادم
تا ز اعجاز خود شوم اگاه...
لاله را زان ميان  صدا کردم...
لاله  از  درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سکوت بودو سکوت..
ده جوابم بده کجا بودی ؟؟
رفته بودی به عالم حپروت؟....
خنذه دختران و غرش من
ريخت بر فرق لاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين انتقامجو گفتم:
بچه ها گوش لاله سنگين است
دختری طعنه زد که نه خانم!
در س در گوش لاله ياسين است...
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند وپی گير ميرسيد به گوش
زير اتشفشان ديده من
لاله ارام بود و سردو خموش
رفته تا عمق چشم حيرانم
ان دو ميخ نگاه خيره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيره او
انچه در ان نگاه ميخواندم
قصه غصه بودو حرمان بود
ناله ئی کردو در سخن امد
با صدائی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول فعل ان پدريست
که دلم را ز درد پرخون کرد
خواهرم را به مشت وسيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد...
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شير خوار من ناليد
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد
در غم ان دو تن دو ديده من
اين يکی اشک بودو ان خون بود
مادرم را دگر نميدانم .....
که کجا رفت و حال او چون بود....؟
گفت و ناليدو انچه باقی ماند:
هق هق گريه بودو ناله او..
شسته ميشد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش اميخت
که غلط بود انچه من گفتم
درس امروز قصه غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل ان پدريست
که ترا بی گناه ميسوزد
ان حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه ميسوزد..
 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

غروب .....

پرنيان جان  از  اينکه  زحمت  کشيدی  و اين  شعر  را فرستادی..ممنونم...بچه ها اين پرنيان يکی  از  دانشجوهای ناز اصفهانه...خيلی مهربونه...
دلی دارم که دلداری ندارد......................متاع من خريداری ندارد
کسی اگه زسوز سينه ام نيست
نه دلداری  نه دلجوئی نه دلسوز
به کار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقيم شهر غم ياری ندارد
ز ياد دوستان رفته است يادم
کهن افسانه بازاری ندارد
ز ابر دوستی باران نديدم
گل افسرده بازاری ندارد
ندارم قيدی و ازاده حالم
سر درويش دستاری ندارد.......(بابا اگه نظر ندين اين وبلاگ تعطيل ميشه..از ما گفتن)....
 اينم تقديم به پرنيان عزيز http://www.abrobad.com/video/aspx/negin%20sabz.aspx
نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

شمع زندگی

کودکي زود گذشت!
ياد آن روز به خير
که به يک تکهء نان
شکمي قانع بود
ظهر ها وقت ناهار
بوي ترخينه قيامت ميکرد!

ياد آن روز به خير
من نميفهميدم
که چرا خانهء ما باغ نداشت
و چرا اول برج زن صاحبخانه
خواهرم را ميزد!

من گمان ميکردم
که خورشت سبزي
نذري شام شب نيمهء شعبان است!
ياد آن روز به خير
که صفا بود -صميمييت بود-
نان بود
سبزي بود
آسمان آبي بود

گاه گاهي
مادرم وقت ناهار
آش رشته ميپخت
-رشته اش رشته اُنس-
کشک سبري ميسائيد
و پياز مهري
به سر کاسه دل ميپاشيد

ياد آن روز به خير!
من نميدانستم
که چرا دخترک همسايه
نامه اي داد به من
که به دست پسري در سر کوچه بدهم
و چرا چادر آن دختر همسايه ما
گاه گاهي ز سرش مي افتاد
و دو چشم حيران
لحظه را مي قاپيد

بعد ها فهميدم
که چرا نيلوفر
به سر و پاي سپيدار کهن ميپيچد

بعدها فهميدم
که چرا در بازار
پسر عزت خان
هوسي را بدل عشق فروخت
و به کادوي نگاهي پيچيد
و گل لبخندي
به سلامي آميخت
و به زيبائي گفت
که تو معشوق مني

کودکي زود گذشت
تيله بازي چه صفائي داشت

در زمستانها
برف ميکوبيديم
به سر و صورت هم
شلغم داغ عجب ميچسبيد
و به زير کرسي
پايمان ويلان بود

عشق بي تاب به شيشه ميزد

من نميدانستم
که چرا چکمهء
من يک وجب گنده تراز پاي من است

پدرم ميگفت
زندگاني سخت است
و معلم ميگفت
زندگي زيباست
من گمان ميکردم
که زمستان زيباست
سرسره بازي عجب حال و هوائي داشت

کودکي زود گذشت!
يک شب از آتش تب
تا دم صبح به خود لرزيدم
و ديگر هيچ نفهميدم من
که زمستان آن شب
سفره اش را به چه صورت برچيد

آفتاب سر ظهر ميتابيد
نه تبي بود و نه برفي آن روز
و سر سفرهء ما
خبري از آش نبود
و خورشت سبزي
دل ما را ميزد!
همه چيز بود
اما
کودکي بر سر آن سفره نبود

مادرم وقت نماز
گريه سر ميداد از ترس خدا
ضجه سر ميداد از خوف عذاب
من به او گفتم
که خدايم زيباست
من به او گفتم
زندگاني عشق است

پدرم گفت بهشت
خانهء آخرت است
مزد طاعات تو است
من به او گفتم
تا بهشت چند خروار عبادت کافيست؟
غورهء نقد کجاست؟
((خانهء دوست کجاست؟))

من سحر گاهي چند
زاهداني ديدم
که در بقالي
سالها در صف حوري به قنوت اِستادند

خانه دوست که بقالي نيست؟!
من شبي تا به سحر
آخرت را ديدم
-آخرت اينجاست-
دو قدم مانده به دروازهء دل
قاصدي گفت
بيا
دوست اينجاست
بيا...


نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

سیب دزدی..

اين شعر حميد مصدق يادتون هست؟..
تو به من خنديدی
و نميدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد...سيب را دست تو ديد
غضب الوده به من کرد نگاه..
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز...سالها هست که در گوش من ارام ارام..
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد ازارم..و من انديشه کنان غرق اين پندارم:
که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت...
حالا من اين شعر  را اينجوری نوشتم :(البته با اجازه از اقای مصدق).
من به تو خنديدم(از اين خنده ها که رويا دوست داره)
چون که می دانستم تو به جه دلهره از باغچه همسايه...
سيب را دزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نميدانستی باغبان باغچه پدر پير من است..
من به تو خنديدمتا که با خنده خود باسخ عشق تو را خالصانه بدهمبغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاکدل من گفت برو ...چون نمی خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو راو من رفتم و هنوز...سالهاست که در ذهن من ارام ارام حيرت بغض نگاه تو تکرار کنان مدهد ازارم....ومن انديشه کنان غرق اين پندارم که چه ميشد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت..
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

بازم۵ شنبه شد و دلم  برای ايران تنگ شد....ای لعنت به  تو غربت....که غروبهات اينقدر وحشتناکه.....غروب غربت...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

تقدیم به تو

داشتم با روانویسم می نوشتم که جوهرش تموم شد منم بلا فاصله انداختمش توی سطل زباله

یک چند سا عتی گذشت نگام به سطل آشغال افتاد چهره معصومش رو دیدم گفت بی معرفت من

رو یادت رفته توی چه لحظه هایی با تو و برای تو نوشتم برداشتمش تمیزش کردم گذاشتمش توی

کشو. یادم به رفتار خودمون با هم افتادم راستی ما ادمها تا با هم کار داشته باشیم برای هم میمیریم

تورخدا نگو من این طوری نیستم اونی هم که خیلی ادعات میشه دوستش داری فقط برای رفع نیازهای

عاطفی دنبالشی هر کی از طرف مقابلش یه انتظاری داره یکم فکر کنید ..........................

تنها کسی که هیج توقعی نداره واقعاً نداره هیچ و هیچ انتظاری .......... ذات یگانه حق هست

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

میدونی دختر !! دلم نیومد ننویسم که نوشته بودی وقت غمها با هم بودیم نه شادی ها .. اما میدونی ؟ دلم میخواست که امشب سر بگذارم رو همون دو تا پا که یه روزی روشون یه عالمه باریدم .. من هنوزم اون دو تا دست برام یه چیز دیگه اس .. درسته دنیاهامون فرق کرده درسته هنوزه که هنوزه بابت تمام چیزایی که تو از بهمن ماه پارسال میدونستی و یه عالمه دیر گفتی دلگیرم . اما هنوز دوستت دارم و یه عالم دلم تنگه .. تا حالا این همه بی خبر نبودیم !! از سب تولد تو تا نمیدونم کی ...
نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

 

دست در دستان تو دارم همي
دوستت چون جان خود دارم همي
دوري از من خواب مي‌بينم تو را
عاشقانه اندر آغوشت، مي‌گريم همي
در خيالم جلوه‌‌ي روياي توست
روز هم گويي كه در خوابم همي
يادم آيد روزهاي خستگي
خستگي‌را  دستت آمد مرحمي
از تمام زندگي نالان بدم
زندگي را تا هميشه همدمي
اين خيالي خام بود آه اي دريغ
كرديم افسون و اكنون بي غمي
سر به بالش مي‌گذارم بي گناه
خواب در چشمانم نمي‌آيد همي
خواب را بر بستر گرمم صدايش مي‌كنم
در دو چشمش راز ها بينم همي
خاطراتي در ميان كوچه باغ
اشک در چشم همچو خون آمد همي
نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |


هميشه آرزوم بود كه مثل بهار باشم...بهاري كه با آمدنش همه پنجره ها را
ميگشايد به روي زيبايهاي طبيعت   براي  تازه شدن خاطرات خوش....
وشكفتن گل اميدو در نهايت اين آشناي صميمي ؛آغازي ميشود براي پايان خزان  دلواپسي ها.....
اي كاش قلب من هم اينچنين بهاري بود ...تا دريچه اش فقط به روي زيبايهايي
باز ميشدكه ياد آور خاطرات خوش بودند...افسوس كه برگ برگ خا طرات زندگي من لبريز از
بغض است ...(رويا)
اين رويای ما هم همش از غم وغصه ميگه بابا يه کاری نکن که همين چندتا هم ديگه به اين وبلاگ  سر نزنند..و برنند دنباله کارشون....
نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

به لبهايم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای نا گفته دارم
ز پايم باز کن بند گران را
کزين سودا دلی اشفته دارم
بيا ای مرد ای موجود خودخواه
بيا بگشای درهای قفس را
اگرعمری به زندانم کشيدی
رها کن ديگرم اين يک نفس را
منم ان مرغ ان مرغی که ديريست
به سر انديشه پرواز دارم
رها کن ديگرم اين يک نفس را.......

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی محمدی نظرات () |

خوش اومدی عزیز..خوشحالم که در زاد روز بزرگترين منجی عالم بشريت...يگانه رهائی بخش انسان از ظلمت..حضرت محمد (ص)اين وبلاگرا بروی شما ميگشايم.....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط علی محمدی نظرات () |


Design By : Night Skin