كلبه تنهائي من

به لبهايم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای نا گفته دارم
ز پايم باز کن بند گران را
کزين سودا دلی اشفته دارم
بيا ای مرد ای موجود خودخواه
بيا بگشای درهای قفس را
اگرعمری به زندانم کشيدی
رها کن ديگرم اين يک نفس را
منم ان مرغ ان مرغی که ديريست
به سر انديشه پرواز دارم
رها کن ديگرم اين يک نفس را.......

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin