كلبه تنهائي من

 
خدايا کفر ميگويم پريشانم . پريشانم چه ميخواهي تو از جانم؟
نمي دانم.نمي دانم ....مرابي انکه خود خواهم اسير زندگي کردي....
تومسئولي خداوندا به اين اغاز و پايانم .
من ان بازيچه اي هستم که مي رقصد به هر سازت.
تو ميخندي از ان اول به اين چشمان گريانم.
نه در مسجد - نه ميخانه - نه در ديري - نه در کعبه...
من ان بيدم که ميلرزد دگر بر مرگ پايانم. خدايي - ناخدايي؟؟ هرچه هستي قاضي يارب که من ان کشتي شکسته اي در کام طوفانم. تويي قادر - تويي مطلق . نسوزان خشک و تر باهم.
خذايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم پريشانم
 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin