كلبه تنهائي من


هميشه آرزوم بود كه مثل بهار باشم...بهاري كه با آمدنش همه پنجره ها را
ميگشايد به روي زيبايهاي طبيعت   براي  تازه شدن خاطرات خوش....
وشكفتن گل اميدو در نهايت اين آشناي صميمي ؛آغازي ميشود براي پايان خزان  دلواپسي ها.....
اي كاش قلب من هم اينچنين بهاري بود ...تا دريچه اش فقط به روي زيبايهايي
باز ميشدكه ياد آور خاطرات خوش بودند...افسوس كه برگ برگ خا طرات زندگي من لبريز از
بغض است ...(رويا)
اين رويای ما هم همش از غم وغصه ميگه بابا يه کاری نکن که همين چندتا هم ديگه به اين وبلاگ  سر نزنند..و برنند دنباله کارشون....
نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin