كلبه تنهائي من

نیمه شب وقتی ماه

در هماغوشیِ رویایی ژرف

بی صدا دل به زمین داده فرو می آید

و به این پنجره ی باکره پر می ساید

من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز

که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است

در اتاقی خاموش...

تا شکوفاییِ چشمانِ سحر بیدارم!

وز همین غصه...

که دوری به من و اینجایی

بیش و کم حالِ غریبی دارم!

هیچ اندیشیدی...

چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟

از خودت پرسیدی...

وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد

زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟

آه یادت باشد...

قلب من گلدانی ست

که محبت ز تمامیتِ آن می روید

و گل این گلدان همه تقدیم تو باد...(باورت بشود یا نه....روزی  میرسد  که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد.......برای نگاه کردنم..خندیدنم...اذیت کردنم..برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی..روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ...میدانم روزی دیگر نیستم.....و هیچکس تکرار من نخواهد شد.......)

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ،۱۳٩٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin