كلبه تنهائي من

 

دست در دستان تو دارم همي
دوستت چون جان خود دارم همي
دوري از من خواب مي‌بينم تو را
عاشقانه اندر آغوشت، مي‌گريم همي
در خيالم جلوه‌‌ي روياي توست
روز هم گويي كه در خوابم همي
يادم آيد روزهاي خستگي
خستگي‌را  دستت آمد مرحمي
از تمام زندگي نالان بدم
زندگي را تا هميشه همدمي
اين خيالي خام بود آه اي دريغ
كرديم افسون و اكنون بي غمي
سر به بالش مي‌گذارم بي گناه
خواب در چشمانم نمي‌آيد همي
خواب را بر بستر گرمم صدايش مي‌كنم
در دو چشمش راز ها بينم همي
خاطراتي در ميان كوچه باغ
اشک در چشم همچو خون آمد همي
نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin