كلبه تنهائي من

سیب دزدی..

اين شعر حميد مصدق يادتون هست؟..
تو به من خنديدی
و نميدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد...سيب را دست تو ديد
غضب الوده به من کرد نگاه..
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز...سالها هست که در گوش من ارام ارام..
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد ازارم..و من انديشه کنان غرق اين پندارم:
که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت...
حالا من اين شعر  را اينجوری نوشتم :(البته با اجازه از اقای مصدق).
من به تو خنديدم(از اين خنده ها که رويا دوست داره)
چون که می دانستم تو به جه دلهره از باغچه همسايه...
سيب را دزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نميدانستی باغبان باغچه پدر پير من است..
من به تو خنديدمتا که با خنده خود باسخ عشق تو را خالصانه بدهمبغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاکدل من گفت برو ...چون نمی خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو راو من رفتم و هنوز...سالهاست که در ذهن من ارام ارام حيرت بغض نگاه تو تکرار کنان مدهد ازارم....ومن انديشه کنان غرق اين پندارم که چه ميشد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت..
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط Hosein Yazdnia نظرات () |


Design By : Night Skin